آروین و مهمونی
آروین عزیزم تو امروز جمعه ٤ ماه و ١٠ روزه هستی و هر روز خوردنی تر از دیروزت میشی
دیشب ٢١ مهر تولد مامان بزرگ بود ما و عموها برا اینکه مامان بزرگ رو خوشحال کنیم همه گی دور هم جمع شدیم ویک مهمونی خوب گرفتیم بر خلاف همیشه که تو خونه مامان بزرگ گریه می کردی پسر خوش اخلاق و خوبی بودی فقط وسط مراسم از خواب پریدی و کمی نق زدی عسلم
خاطره ای که امروز برات می نویسم مربوط به پرو لباس قبل از مهمونیه
نمی دونستم برا مهمونی چی تنت کنم که خوشت بیاد چند دست رو امتحان کردم و آخرش تو دیگه همکاری نکردی عزیز دلم
حالا شرح ماجرا به روایت تصویر
آخ جون می خواییم بریم مهمونی 



مامانی می خوای لباسامو تنم کنی ؟؟؟؟؟؟؟


وای با این لباس چه خوشگل شدی عزیزم 



اینم خیلی خوبه 


رنگ سبز هم خیلی بهت میاد 


بازم مامانی صفحه زمینه رو عوض کرد!!!!!!



مامانی من این یکی رو دوست ندارم 



اینم سرهمی



مامانی بسه من دیگه خسته شدم 

اینم که هنوز بزرگه !!!!!



وای هنوز این همه لباس رو باید بپپوشم نهههههههههههههههههههههههههههههه


مامانی باهات قهرم من دیگه لباس نمی پوشم 

مامانی نمی خوام لباس تنم کنی 

آروین سرمست از موفقیت 

آخر سر هم این لباس رو پوشیدی و رفتیم مهمونی 

برگشتنی تو ماشین خوابیدی
عزیزم خوابهای خوب ببینی 




آروین و مهمونی
